تبليغاتX
دختر پاییزی



دختر پاییزی

خدا جونم! تو تنها کسی هستی که دارم...! پس خیلی مواظب خودت باش.



نویسنده : دختر پاییزی ; ساعت 19:16 روز جمعه 8 آبان1388

چند تا اتفاق که امروز رو در بر گرفتند:

اول

به قول خودش:

من سال‌های سال مُردم

تا اینكه یك دم زندگی كردم

تو می‌توانی      یك ذره      یك مثقال

مثل من بمیری؟

امروز دوساله که پرنده سپید از قفس آزاد شد

امروز دومین سالگرد فوت قیصر است

قیصر امین پور

دوم

امروز روز نوجوان بود

موضوع خاصی نبود  که مهم باشه

و

سوم

بعضی ها میگن امروز بعضی ها میگن دیروز تولد کوروش کبیر بود

۸ آبان

همین...




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دختر پاییزی ; ساعت 0:20 روز جمعه 8 آبان1388

سلام

سال گذشته  خاطره انگیز ترین سال تولد رو داشتم چون پارسال روز تولدم با روز تولد امام رضا یکی شده بود و من میدونستم این واسه من یه نشونست!

و واقعا هم یه نشونه بود !

یادمه روز تولدم یه شعر نوشتم که برای خیلی ها جالب بود من فقط بیت آخرش رو  مینویسم

امروز واسم یه روز خیلی خوبه

تولدم  تولد رضا شد

واما امسال

از یکی بودن اعداد روز و ماه و سال با هشتمین امام و از جمعه بودن این تولد  که بگذریم

امسال تولد امام رضا با تولد برادرم یکی شده واین هم یه نشونه میتونه باشه!!!

میدونم متن جالبی ننوشتم فقط یه چیز

ضامن ثامن تولدت مبارک

کوتاه ولی عمیق

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

                      جز ضامن آهو ز کسی وام  نگیرم

!دختر پاییزی




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دختر پاییزی ; ساعت 6:10 روز چهارشنبه 6 آبان1388

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد

یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

 

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

 

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

 

یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!

 

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!

 

 یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

 

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!

 

یک تقویت کننده  فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!

 

یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

 

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!

   

آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند . جرج برناردشاو

 سایت مارشال




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دختر پاییزی ; ساعت 5:54 روز سه شنبه 28 مهر1388

سلام

دیشب دنبالش میگشتم!

چشامو به تک تک کلماتش دوخته بودم!ولی نه انگار !جزو مهمات حساب نیستن!

دلم واسشون میسوزه! آخه با اعتماد به نفس زیاد و شدیدا کاذبشون فکر میکنن خیلین در صورتی که هیچی  نیستن.

خب! از مقدمه که بگذریم لپ کلام اینه!

در تقویم هجری شمسی دو روز وجود دارد که جزو روزهای مقدس و فرخنده ترین روزهاست! که هر دو در فصل بنده(پاییز)وجود دارن!

دومین روز رو اول میگم و زیاد روش مانور نمیدم چون قراره به موقعش بترکونم اون روزو...!

۲۰ آبان!

پر افتخار ترین و مقدس ترین و حماسه ساز ترین روز در کل جهان که البته واسه اینکه ریا نشه و دل بقیه نسوزه من از ژئوفیزیک خواهش کردم که این روز رو در تاریخ ایران ثبت نکنن

۲۰ آبان تولد یک انسان فرزانه است که نام مستعارش دختر پاییزیست!

یکی  دیگر از این روزها امروز است!

۲۸ مهر ماه!

روز با افتخار و فرخنده دختر که مصادف شده با دوشیزه پاکدامن حضرت معصومه که خواهر گرامیه (امام رضا ) هستن!

ولی من دیشب واو به واو چند مورد از تقویمات ممکنه رو خوندم ولی روزی به اسم روز پسر ندیدم!

این میتونه بیانگر خیلی از مفاهیم باشه که شخصا از گفتنشون خود داری میکنم چون به اندازه کافی پسر ها دارن میسوزن و دیگر من زغالیشون نمیکنم!

دختر های عزیز!

دوشیزگان محترم

مادران فردا

مامانبزرگ های پس فردا

شدیدا روزتون مبارک

خداوند لبخند زد و دختر را آفرید

روزت مبارک زیباترین لبخند خدا

دختر پاییزی

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دختر پاییزی ; ساعت 12:22 روز چهارشنبه 22 مهر1388

سلام

امروز رفته بودم پارک جمشیدیه! حالم گرفته بود داشتم به اتفاقای کل این هفته فکر میکردم یه دفعه دیدم یه دختر کوچولو اومد طرفم  و کنارم نشست!

باهش که حرف زدم حس کردم چقدر ازش خوشم میاد و چقدر  حرف زدن با این بچه آرومم کرد یه شکلات بهش دادم اومد منو بوس کرد و تند دوید و رفت .

چند دقیقه که گذشت دیدم دوتا پسر هم سن خودشو آورد گفت : اینا هم شکلات میخوان !

خندم گرفته بود  با اونا هم حرف زدم.

نه! انگار بچه ها فهیم تر از خیلی از بزرگتر ها  هستن!

یه ابتکار جدید اومد تو ذهنم!

دفتر سر رسیدمو از کولیم در آوردم و به بچه ها نگاه کردم و  گفتم:

 بچه ها میتونید برید دوست پیدا کنید و بیارید که به اونا هم شکلات بدم؟

آرتین که یکی از پسرا بود گفت :( آره من و امین میریم و دوست پیدا میکنیم) و رفتن

چند دقیقه بعد با دوتا پسر و یه دختر دیگه برگشتن.

همشونو به صف نشوندم  همون موقع یه پسر خیلی کوچولو که فکر کنم ۲ سالش بود اومد طرفم  مامانش دنبالش میدوید و میگفت:

آرش مامان بیا میوفتی ها...!

آخر مامانه راضی شد بچش بیاد قاطیه بچه های دیگه!

بهشون گفتم: بچه ها بزرگترین آرزویی که تو دلتونه رو یکی یکی بگید تا من بنویسم

همون موقع آرتین دستشو بالا کرد و گفت : اجازه آزاده جون ! میشه من اول بگم؟

و بعد یکی یکی بچه ها آرزوهاشونو بعد از آرتین  گفتن

از تصوراتشون خیلی خوشم اومد  واسه همین اومدم اون آرزو ها رو تو وبلاگم بنویسم تا شما هم بخونید!

(آرتین ۹ ساله):آرزو دارم  وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره!

(امین ۹ ساله):من رستم و سهرابو را خیلی دوست دارم  آرزو میکنم  که یه شب دوتاییشون بیان تو خوابم !

(آیدا ۶ ساله):آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد

(مانیا ۶ ساله):آرزو میکنم یه شب من و مامان و بابا با هم رو یه تخت بخوابیم ولی حیف که مامانم چند ماهه که از ایران یواشکی رفته!

(باربد۷ ساله):آرزو میکنم که بابام دیگه کار نکنه تا خسته نباشه و با هم بریم شهربازی

(علی ۶ ساله):آرزو میکنم مثه بابام خلبان بشم و هر روز واسه پسرم سوغاتی بیارم!

(آرش ۲ ساله): من یه ماچین کنترری (ماشین کنترلی) میخوام!

کاش همه آرزو ها مثل این آرزوها بود...!

دختر پاییزی

۸۸/۷/۲۲




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دختر پاییزی ; ساعت 11:22 روز جمعه 17 مهر1388

سلام

از مدتها پیش میخواستم یه مصاحبه  واسه شما بذارم با یک انسان کاملا خوب

ولی این توفیق  به علت ممنوع التصویری از جانب دوربین  دیجیتالی بنده که بعد از مشورت با سایر دوستان بنا شد که این تصاویر با  دوربین موبایل گرفته شود  دیرتر نسیبتان شد

خب! من هم الان مقدمه چینی نمیکنم و زودتر به اصل ماجرا میروم:

ایشان در ۲۰ خرداد ۷..۲ (همون ۸۷ خودمون)به شدت به دنیا آمد و از همان کودکی با انسان فهیم و با اخلاقی بنام  مستعار دختر پاییزی مانوس شد

وی بسیاری از اخلاقیاتش به فرد فوق الذکر رفت و آمد کرد تا اینکه یک قسمت عظیمی از دل دختر پاییزی را به نام خودش سند زد.

خب با این خصوصیات اندک به شرح مصاحبه میپردازیم:

(من): سلام درنیکا جونم خوبی؟

(درنیکا):آده

(من):نظرت درمورد مصاحبه ای که دارم باهات میکنم چیه؟

(درنیکا): ها؟!؟

(من): هیچی ولش کن! درنیکا منو دوست داری؟

(درنیکا): آده!

(من): چند تا؟

(درنیکا):آده!

(من): چه گوسفندی هستی تو دیگه!  ولش کن اصلا ! حالا! بگو آزاده!

(درنیکا): آ آ  آ آ

(

(من): بگو مامان!

(درنیکا):ماما!

(من): مامانو دوست داری؟

(درنیکا): نه!

(من):  بله! درسته!درنیکا !مامانو بیشتر دوست داری یا منو؟

(درنیکا):منو!

(من): درنیکا میخوای کجا بری؟

(درنیکا):  د د ! اما (منظورش امام رضاست آخه الان  مسافرت رفتن مشهد!!)

(من): برا ی منم دعا میکنی اونجا آره؟

(درنیکا): آده

(من): میخوای واست  نقاشی بکشم ؟

(درنیکا):آده

(من): چی بکشم؟

(درنیکا): د  د

(من): خوابت میاد؟

(درنیکا) :آده

(من): گفتم! چرند داری میگی معلومه مخت هنگ کرده و خسته شدی تا بیشتر از این آبروی منو نبردی بیا بریم لالا

(درنیکا): نه

بعد شروع کرد گریه کنه و بقیشو دیگه سانسور میکنم تا شما خواننده ی محترم از این موجود نسبتا زنده فقط افکار مثبت به ذهن داشته باشید

من و درنیکا به شدت معتقدیم این عکس درنیکا تو مایه های  منه! ولی بقیه تا فیها خالدون این نظر رو رد کردن.

در آخر ذهن شما ممکنه این سوال مانور بده که درنیکا یعنی چه؟!؟

در=نیک و پاک

نیکا=(مخفف نیکان)= فرشته

خب! طرفین رو بر هم ضرب  و فاکتور گیری میکنیم در آخر :

درنیکا= فرشته پاک

دختر پاییزی

۸۸/۷/۱۵




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دختر پاییزی ; ساعت 23:6 روز یکشنبه 12 مهر1388

حالا دیگر

نه از حادثه خبری هست...!

نه از اعجاز آن چشمان آشنا!

از دلتنگیهایم که بگذریم

تنهایی

تنها اتفاق این روز های من است

آری!
کسی در خانه منتظر من نیست!

یادم باشد کلیدم را بردارم!

باز هم مثل همیشه

حرف آخرم و آخر حرفم

رابا بغض میخورم

تا شاید برای روز مبادا به دردم بخورد...!

حیف...

در تقویم روزی بنام روز مبادا نیست...!

ببین!

هر روز بی تو روز مباداست.

تعجب نکن!

اگر شعری تازه برایت نمینویسم !

هیچ مدادی وقتی خیس میشود

نمینویسد!

میدانم میروی!

ولی تا وقتی زمین گرد باشد

امید دارم که باز گردی...!

دختر پاییزی

پاییز ۸۸




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دختر پاییزی ; ساعت 15:47 روز پنجشنبه 9 مهر1388

حميد مصدق

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت...


" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت...




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دختر پاییزی ; ساعت 20:6 روز چهارشنبه 8 مهر1388

مثل هر روز.... ازپشت رایانه اش گفت می آید!

و من هم مثل هرروز......... رفتم ایستگاه اتوبوس!

مثل هرروز........بلیط خریدم تاکسی شک نکند به حضورم!

اما ...........بازهم  مثل هر روز نیامد!

من هم مثل هرروز..... شاخه گلم راگذاشتم کنار پیرمرد سیگارفروشی

که  مثل هر روز..... با عینک دودی اش پشت لب تاب نشسته یود!!

او هم مثل هر روز....به من پوزخندزد!!

چه غریب ...!

چه ...!




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دختر پاییزی ; ساعت 21:56 روز سه شنبه 7 مهر1388

مي سوزد از خيال تو باغ  جواني ام
رحمي كه مردم اي نفست زندگاني ام
در سينه دارم از غم  عشق تو داغ ها
آبي بريز بر دل آتشفشاني ام
روحم كبوتري است پرو بالش ار خيال
اي از تو هر خيال كجا مي كشاني ام
تا يك نفس به حال دل خسته بنگري
عمري است كه بي قرار تبي ناگهاني ام
بيچاره عاشقي كه ندارد نشانه اي
از يار غار خويش و من آن بي نشاني ام
اي جان جان به ساعت ديدارمان قسم
ديوانه ي مكاشفه اي آنچناني ام
گيرم كه محرم غم عشق تو نيستم
اين شرط لطف نيست كه از در براني ام
لطف تو شامل قلم طبع من شده است
ورنه لباس لفظ نپوشد معاني ام
يارا رهين عشق توام تا كه مي كشي
دست نوازشي به سر ناتواني ام...!

(به تماشات که نشستم شده بودی همه دنیام...!)

این آخریه ماله فروغی بود...




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دختر پاییزی ; ساعت 21:30 روز یکشنبه 5 مهر1388

سلام

من شرمندم!

از همه اون فرشته هایی که زمینی نبودن!

ببخشید که کمترین کاری که میتونستم واسشون انجام بدم رو اینقدر با تاخیر انجام دادم...!

واقعا شرمندم

هفته مقدسیه!
نه نمیخوام حرفای بزرگ بزنم

آخه آدمای بزرگ حرفای بزرگ میزنن نه یکی مثه من!

اما واسه اشکایی که تو چشمای بابا جمع شد مینویسم

واسه زخم های روی تنش

واسه دوستاش

واسه هم نوع هاش

واسه اونایی که خدا نخواست بمونن

واسه اونایی که خدا میخواست امتحانشون کنه

واسه اونایی که در حسرتن

و...!

واسه تو

و

واسه خودم...!

به خدا نمیتونم چیزی بنویسم

ولی در برابر بغضای بی دریغ بابا یه بیت از ناله های حاج صادق رو میخونم

((اگر آهه تو از جنس نیاز است                         در باغ شهادت باز باز است))

اینجوری یه لبخند تلخ به صورتش میاد و  با حسرت اشکاشو پاک میکنه!!!

بابا جون!

جانبازا!!

شیمیایی ها!!!

آزاده ها!!!

و

شهدای عزیز!!!

هفته دفاع مقدس بر شما مبارک...!

 دختر پاییزی

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دختر پاییزی ; ساعت 20:21 روز یکشنبه 5 مهر1388

پشت   این   پنجره   ها   دل     میگیره

غم    و    غصه     دلو    تو     میدونی!

وقتی   از  بخت   خودم   حرف   میزنم

چشمام اشکبارون  میشه تومیدونی!

عمر   یه   غم     تو     دلم      زندونیه

دل    من   زندون  داره   تو   میدونی!

هر چی بهش میگم تو   آزادی   دیگه

میگه  من  دوستت دارم تو  میدونی!

پنجره  بسته   میشه  شب   میرسه

چشمام   آروم   نداره   تو    میدونی!

اگه    امشب    بگذره    فردا    میشه

مگه   فردا   چی  میبشه  تومیدونی!

پشت    این   پنجره  ها   دل   میگیره

غم   و    غصه   دلو   تو   میدونی...!

استاد بزرگ فریدون فروغی




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دختر پاییزی ; ساعت 16:35 روز پنجشنبه 2 مهر1388

سلام

یادمه فقط دوبار تو زندگیم قصه گفتم یه قصه شنگول و منگول که واسه دختر عمم و یه بار هم قصه سیندرلا واسه دختر خالم

امروز هم حال و هوای قصه گفتن به سرم زده ایندفعه میگم نه واسه اینکه خوابت بگیره واسه اینکه بیدار بشی و از این به بعد مراقب چشمات باشی که به کجا میافته

یکی بود یکی نبود یه دختر مغروری بود که از دار و ندار دنیا دو تا چشم خیره کننده داشت .چشمهایی که آدم با دیدنش طلسم میشد و زشتی درونی اون دختر رو می پوشوند چشمایی که خیلی ها رو عاشق کرد و بعد خیلی راحت گذاشتشون کنار...

دختره میدونست با شکستن این همه دل هزار نفرین بزرگ پشت آیندش خوابیده ولی از این کار لذت میبرد و ادامه میداد

به چشمها نگاه میکرد و عمق وجود پسرا رو اسیر خودش میکرد و وقتی پسرا میومدن طرفش با یه ترفند خود خواهانه و نا جوانمردانه قلب و احساساتشونو نیست و نابود میکرد...

یه روز از روزها طبق عادت قبلی اون دختر میخواست چشماشو به چشم یه پسر که دختره بهش حس غریبی داشت خیره کنه

اوج قصه  اینجاست!

آخه دختر شیفته چشمای اون پسر شد پسری که چشماش زیاد قشنگ نبود ولی  پر رمز و راز بود

دختره قصه من چشمشو دوخته بود به پسره و پسره حتی بهش یه لبخند با معنا هم نمیزد

تازه اونجا بود که نفرین ها شروع به رشد کردن

دختر تازه فهمید قشنگی چشماش ماله نگاه های پاکی بوده که عاشقاش به چشمای اون دوخته بودن و دختره همه اون نگاهارو به چشمای اون پسر ریخت ُ عاشقش شدُ دیوونش شدُ اما اون پسر...

دختر ه هنوز هم عاشقه و هر لحظه داره میسوزه

هنوز بعد از

مدت ها...

اما اون پسره نمیخواد بفهمه و درک کنه

۱ شاید اون پسره هم مثه دختره باشه!

کسی چه میدونه!

تو دنیای اون دختر فقط دو تا چشم وجود داشت پس از همون اول کلاغی نبود که بخواد به خونش برسه

قصه ما راست بود

بالا رفتیم ماست بود...

پایان

دختر پاییزی




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دختر پاییزی ; ساعت 23:56 روز سه شنبه 24 شهریور1388

یادگارم را بده!

یک سبد یاس کبود

یک بقل بید بلند

هر چه را که در تو بود...!

تو سزاوار منی

یک من بسته صدا

آوای بی کسی

بی صدا

رنگ خدا...!

خنده آبی تو

رنگ امید و شب است

رنگ بی آلایشی

رنگ تو

رنگ من است!


خسته شو از این صدا

این صدای یک من است

یک من بی عاطفه

همچو دردی در تن است

خاطرات سرد تو

نه توهم

نه خیال

تازه شو ای خاطره

چون سرودی با زوال

نه ! نسیم انگاشتی

نه هوایی

نه هوس

تو سرود عالمی

تو خدا هستی و بس!

بی خیالش! باز هم

بی صدا شو در قفس

شب نویس عاشقم

نه هوایم!

نه هوس!

تابستان ۸۸

دختر پاییزی

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : دختر پاییزی ; ساعت 1:22 روز دوشنبه 23 شهریور1388

بیاد بچگی ها مداد رنگی هایم را دور تا دور دفتر نقاشیم میریزم!

امروز میخواهم خودم را نقاشی کنم

همیشه یادمه بهم به خاطر قشنگ بودن نقاشی هام جایزه میدادن

یک عروسک!

هر روز که بزرگ تر میشدم عروسکی که جایزه میگرفتم بزرگتر میشد

میخواهم روی سفید کاغذ را سیاه کنم

چشم چشم دو ابرو...

بهم میگن قدر نعمت هایی که داری رو نمیدونی!

بهم میگن چشم سفید

شاید راست میگن  !

 پس چشمامو سفید میکشم

 ابروهای بلند و کلفت قهوه ای آخه وقتی میخواستن منو مسخره کنن بهم میگفتن ابرو کتلتی ! کتلت هم قهوه ایه!

دماغ و دهن یه گردو...

دماغم رو بزرگ و دراز میکشم آخه وقتی به گناهام اعتراف میکردم میگفتن دماغت مثل دماغ پینوکیو دراز شده !

لبهای بسته و سفید!

چون همیشه در مقابل حاضر جوابی ها میگن دهنتو ببند

 و

هر کس منو میدید میگفت کم خونی!

 وقتی میپرسیدم از کجا میدونید میگفتن لبهات کم رنگ و سفیده!

صورتم آماده شد

چقدر از خودم میترسم!

چقدر زشتم!

موهامم کشیدم مثل همیشه

الان کاملم!

آزاده ازت میترسم آخه خیلی زشت شدی!

تو آینه نگاه کردم !

نقاشیم خیلی زشت شد

من خسته شدم!

نقاشیم تموم شد

هم بهم بیست بدید

هم جایزمو بدید

یه عروسک خیلی بزرگ...!

 

 ه م ی ن




دسته بندی :

لینک مطلب



انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس